@»» داستان عاشقانه دخترک نابینا

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت...
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد ....
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد....
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : ( بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام )
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود...
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست...
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند...
و در حالی که از او دور می شد گفت : پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .
♥♥♥♥♥♥♥♥♥
نظرات شما عزیزان:
|